فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

208

چهارده رساله ( فارسى )

يعنى هر چند مصاحبت ميان نفس و بدن بيشتر بود علاقه ميان ايشان مؤكّدتر بود بحقيقت تسليم كرديم خود را بهلاك و مشغول شد هر يك از ما بدانچه نصيب او بود از اندوه يعنى گفتيم كه چنين خواهد بود و قوت عامله را بتدبير بدن مشغولى افتاد و چون يك قوت نفس كه آن عالمه است و كمال يقين در آن بود كه او ادراك معقولات كند چون در اين ادراك برو در بسته بودند اندوهگين و رنجور بود و آنجا كه گفت تا آن وقت كه فراموش كرديم صورت كامهاى خويش را يعنى آن قوت را از كار بازداشتيم تا ما را فراموش شد و غافل شديم كه نفس ما از مصاحبت او با بدن جز تدبير بدن كارى ديگر نتواند كرد . پس نگاه كردم من روزى از ميان دام گروهى را ديدم از مرغان كه پروبال خويش از قفص و دام بيرون كشيده بودند و مىپريدند يعنى كه جماعتى را از حكماى بزرگ ديدم كه ايشان را اندك قوّه عاملهء ايشان بتدبير بدن مشغول بود فرصت جسته بودند و قوت عالمه را تمكين داده از فيض مفارق و آنچه گفت اثر حلقه دام در پاىهاى ايشان ظاهر بود يعنى كه علايق نفوس ايشان با بدن ثابت بود و آنك گفت اثر نه بدان حد بود كه ايشان را از پريدن بازميداشت و نه بدان اندكى بود كه ايشان را پريدن مهنّا و صافى بود يعنى كه التفات نفس ايشان با بدن نه بدان حد بود كه ايشان را از ادراك و اكتساب علوم بازمىداشت و نفس ايشان به حكم علائقى كه با بدن داشت آن قوت نداشت كه جمله معقولات بكمال و تمام بىقصور و نقصان حاصل تواند كرد پس اين علايق نفس با بدن تا بدان حد بود كه مانع بود نفس را از ادراك معقولات كه مفارقات را هست بفيض از ايشان بكمال و تمام قبول كند و آنجا كه گفت من اين گروه را بدين حالت بديدم مرا ياد آمد آنچه من از حال خويش فراموش كرده بودم و آنچه من با آن الف گرفته بودم جهان بر من منغص شد يعنى كه بدانستم كه كمال آدمى در معقولات است نه در تدبير و سياست بدن پس خواستم كه گشاده شوم از بسيارى اندوه يعنى كه اندوهگين شدم از آنك قوت عالمه نفس را از كار بازداشته بود . پس از قفص آواز دادم ايشان را كه نزديك آئيد به من تا تمام سخن گويم يعنى كه من ازيشان مدد خواستم و اعانت ايشان از من بگريختند يعنى نخواستند كه